«تمام اين دستهها خود را بعد از اين که شکست خوردند، جمهوريخواه و يا سرخ ميناميدند، درست مثل جمهوريخواه فرانسه که اکنون خود را سوسياليست ميخواند… مسلم است که تغيير نام اين جناح، در رابطهاش با کارگران کوچکترين تغييري ايجاد نميکند، بلکه تنها نشان ميدهد که او اکنون بايد مقابل بورژوازياي که متحد حکومت مطلقه شده است، جبههبندي نمايد و بر پرولتاريا تکيه کند.
… آنها عمدتا وحدت و توافق با پرولتاريا را موعظه ميکنند، آنها با پيشنهاد همکاري با پرولتاريا، ميکوشند تا يک حزب اپوزيسيون به وجود آورند که طيف وسيعي از کليهي عقايد را در بر ميگيرد. اين بدين معنا است آنها ميکوشند تا کارگران را در حزبي درگير کنند و در آن اراجيف سوسيال دموکراسي را عرضه دارند. اراجيفي که در نهاد آنها، خواستههاي طبقاتي خود آنها نهفته است. حزبي که در آن خواستههاي پرولتاريا به خاطر عشق به صلح و صفا نبايد مطرح گردد. يک چنين وحدتي کاملا در جهت منافع آنان و به زيان پرولتاريا خواهد بود. پرولتاريا از اين طريق جميع مواضع مستقل خود را که با چنين بهاي گزاف، تا کنون به دست آورده است، از کف خواهد داد و يکباره به سطح زائدي از دموکراسي رسمي تنزل يافته و تبديل به دنبالهرُوي آن خواهد شد. اين چنين وحدتي ميبايست قويا طرد گردد.
مارکس/ خطابيه دفتر مرکزي اتحاديهي کمونيستها
«تلنگر» در شمارهي جديد خود (ارديبهشت ماه 1386) مطالب جالبي داشت؛ به جز مطالب هميشگي در تبليغ ليبراليسم (در واقع نئوليبراليسم)، در مقالهاي تحت عنوان «نگاهي متفاوت به نوسازي آمرانه در عصر رضا شاه»، سعي در تئوريزه کردن ضرورتها و فوايد دولتي ديکتاتور، که به پيشبردن سرمايهداري، گسترش صنعت و مدرنيزاسيونِ از بالا بپردازد، داشت (نظير اين دست مقالات، پيشتر نيز در تلنگر به چاپ رسيده بود و حتي در مقالهاي به فحاشي به مبارزان دورهي پهلوي دوم که مانع پيشرفت، دموکراتيزاسيون!!! و مدرنيزه شدن ايران شده بودند، پرداخته بود تا ثابت شود که آقايان دستاندر کار، به عنوان تئوريسينهاي نوپاي بورژوازي و مدافعان دانشگاهي ليبراليسم، چقدر دموکرات هستند!؟!؟!). همچنين مصاحبهاي جالب با «فرخ نگهدار»، در باب سوسياليسم دموکراتيک (آه که چقدر اين سوسياليستهاي دموکرات که بايستي به مبارزه با چپ انقلابی بپرازند!!! مورد علاقهي آقايان بورژواي ما هستند)، که البته ديگر بر کسي پوشيده نيست که منظور ليبرالهاي ما از سوسياليسم دموکراتيک دقيقا سوسيال دموکراسي و رفرميسم و در پيش گرفتن سياست آشتي طبقاتی است که پيادهسازياش در اروپا طي 20 سال، ضامن بقاي همطبقهايهاي غربي آقايان بوده است.
ادامه مطلب